لسان الملك سپهر

2048

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

مىخورد ، گفت : وى را ببينيد كه مانند بندگان نشسته طعام همىخورد ، پيغمبر فرمود : آرى من بنده‌ام و چون بندگان خورم ، گفت : لختى مرا ده . چيزى به او داد . گفت : از آن خواهم كه در دهان دارى . از نيم‌خائيده برآورد و او را داد ، گفت : خواهم كه خود در دهان من نهى ، چنان كرد به بركت آن لقمه بىحيائى از آن زن برفت ، و ديگر نظر بيگانه بر وى نيفتاد . هفتاد و يكم : جوانى نزد پيغمبر آمد و گفت : تواند شد كه مرا رخصت فرمائى تا زنا كنم ؟ اصحاب بانگ بر وى زدند . پيغمبر فرمود . نزديك من آى ، آن جوان پيش شد . فرمود : هيچ دوست مىدارى كه كس با مادر تو زنا كند يا با دختر و خواهر تو و همچنان با عمّات و خالات و خويشان خود اين كار روا دارى ؟ عرض كرد : رضا ندهم . فرمود : همهء بندگان خداى چنين باشند ، آنگاه دست مبارك بر سينهء او فرود آورد و فرمود : اللّهمّ اغفر ذنبه و طهّر قلبه و حصّن فرجه . ديگر از آن پس به هيچ جانب زن بيگانه نديد . هفتاد و دويم : يك روز كودكى شكستگى دست را جبيره بسته در حضرت پيغمبر حاضر شد ، او را پيش طلبيد و جبيره بگشاد و دست بر زخم او بسود تا بهبودى گرفت ، و با آن دست طعام خورد . آنگاه پيغمبر جبيره به او داد و فرمود : تواند بود كه اهل تو محتاج اين جبيره شوند ، چون آن كودك راه خانه گرفت با پيرى از اهل خود بازخورد ، چون آن پير جبيره بديد و قصّه بدانست ، به حضرت رسول آمد و ايمان آورد . هفتاد و چهارم : زياد بن الحارث الصّدائى گويد : قوم من به حضرت رسول معروض داشت كه : در تابستان آب چاه ما كفايت ما نمىكند و از بيم اعادى به سر مياه مردم نتوانيم رفت . [ رسول خدا ] ، هفت سنگريزه برگرفت و در آن بدميد و ايشان را داد تا به نام خدا يك يك را به چاه افكندند ، ديگر آب چاه كمى نپذيرفت . هفتاد و پنجم : شخصى را پيغمبر به جانبى سفير فرستاد و آن كس دروغى بر آن حضرت بست . رسول خداى او را دعاى بد گفت ، پس او را مرده و شكم دريده يافتند ، و هر جا مدفونش خواستند كرد خاكش بيرون انداخت . هفتاد و ششم : ابو هريره گويد : مردى اعرابى به مسجد درآمد و گفت : هنوز نماز نگزاشته‌ايد ؟ و گمان بود كه نماز پيشين قضا شود ، گفتند : هنوز رسول خداى به